پیشینه ی پژوهش-فائزه مرادی حقیقی
با توجه به سوال اصلی مطرح شده در این پژوهش کلیه ی آثار موجود را می توان به دو دسته ی اصلی تقسیم نمود:
1-آثاری که در آن ها تاکید اصلی بر عدم دو گانگی سیاست خارجی ایران نسبت به القاعده در عراق می باشد
و
2-نوشته ها و مقالاتی که این فرضیه را تایید می کنند ولی اشاره ی مستقیمی به دوگانگی سیاست ایران ندارند.
با توجه به مطالب فوق به بخشی از این آثار اشاره می شود و سعی می گردد با نگاهی بی طرف و نقادانه,واقعیت موجود در نظر گرفته شود.
در اولین گام به بررسی آثار گروه اول می پردازیم:
"فرو پاشی دولت صدام، در اثر حمله امریکا و متحدانش به عراق، گرچه نخست برای ایران نگرانی هایی در پی داشت؛ اما روی کار آمدن دوستان ایران و موفقیت شیعیان طرفدار ایران، پیامدهای خوشی برای ایران داشت. استراتژی ایران در عراق، در مقطع اخیر، تحت تأثیر دو عامل قرار داشت: عامل نخست امریکا بود که به عنوان فاتح عراق، اختیارات و نفوذ گسترده ای در این کشور داشت. این نفوذ، خود عاملی باز دارنده برای نزدیکی ایران به عراق به شمار می رفت. همین عامل موجب شد تا اگر چه در ترکیب حکومت موقت عراق و دولت فعلی، افراد بسیار نزدیک به ایران یافت می شدند، اما نفوذ امریکا این اجازه را ندهد تا ایران بتواند، روابط خود را با عراق، بیش از آنچه هست، ارتقا دهد؛ اما با همه این نزدیکی ها، فعالیت تروریست ها در عراق، یک عامل منفی در روابط ایران و عراق در این مقطع به شمار می رفت.
با اینکه تروریست های عراقی، عمدتاً از وابستگان به گروه القاعده و سنی های افراطی هستند؛ اما ایران همواره به حمایت از تروریست ها در عراق متهم می شد. این اتهامات، مانع بزرگی برای نزدیک شدن دو کشور ایجاد می کرد تا اینکه بالاخره با برگزاری انتخابات در عراق، قانون اساسی و پارلمان این کشور تصویب و تاسیس شد و عراق با انتخاب نخست وزیری جدید، به یک ثبات سیاسی دست یافت.
استراتژی کلی ایران ، بیشتر در جهت رفع تهدید عراق و نهادینه شدن حضور شیعیان در ساختار تصمیم گیری بوده است که حضور آیت الله سیستانی از شکل گیری دولت عراق، موجب تقویت موضع ایران گردید و علیرغم هزینه های وسیع تبلیغاتی، لیست معروف به «مرجعیت» در انتخابات پیروز گردید و این همان استراتژی مهم ایران در عراق است.
عراق جدید در خاورمیانه، نخستین بار توسط جمهوری اسلامی ایران، شناسایی گردید؛ اما این شناسایی، با شناسایی عراق توسط ایران در نیمه نخست سده بیستم، بسیار متفاوت است. در آن زمان، اختلاف مرزی و مذهبی حکومت های ایران و عثمانی، با عهدنامه هایی چون عهده نامه های اول و دوم ارزروم، حل و فصل نشده و اکتشافات نفت و حضور استعمارگر پیر، انگلیس، ابعاد وسیع تری به این اختلافات بخشیده بود.
مردم عراق، طی سه دوره انتخابات و رفراندوم قانون اساسی، موفق شدند که با هدایت علما و مراجع دینی و نیز مدیریت رهبران احزاب سیاسی، عراقی فدرال، دموکراتیک و کثرت گرا، با گرایش های اسلامی و دارای یک مجلس ملی و دولت دائمی منتخب، تاسیس کرده، این کشور را به عنوان دولتی ملی در عرصه سیاسی و حکومت در خاورمیانه قرن بیست و یکم، حیاتی دوباره بخشند. مشخصه سیاست و قدرت در عراق جدید را می توان نقطه آغاز عصر طلایی روابط دو جانبه ایران و عراق به حساب آورد.
در روابط ایران و عراق تا سقوط صدام، درگیری های پراکنده حتی بارها موقعیت آغاز جنگ بین دو کشور به چشم می خورد. از این سال تا پیروزی انقلاب اسلامی ایران، عراق به شدت بر توانایی های نظامی اش افزود تا به قدرت بزرگی علیه ایران تبدیل شود، پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، صدام اسناد مربوط به عهد نامه 1975 را در برابر دوربین های تلویزیونی عراق پاره کرده و به نظر خود، عراق را از قید تعهدات آن آزاد ساخت.
در نهایت، صدام جنگ عظیمی را بر ایران و نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران تحمیل کرد؛ ولی نه تنها نتوانست، به هیچ یک از اهدافش برسد، بلکه هر روز بر عقده هایش افزوده شده و بنیه سیاسی، اقتصادی و نظامی رژیمش را تحلیل برد تا مقدمات و زمینه های لازم برای سقوط این رژیم، پس از دو دهه جنگ و تحریم فراهم گردد.
بنابراین، بحث کلی و پرسش اصلی ما در این بحث، رسیدن به پاسخ هایی برای دستیابی به چگونگی استراتژی ایران در عراق است.
حمله امریکا به عراق که به بهانه وجود سلاح های کشتار جمعی و حمایت از تروریسم صورت گرفت، برگرفته از تجربه موفق بازسازی آلمان و ژاپن، پس از جنگ جهانی دوم بود.
همان گونه که بوش اعلام کرده بود که ملت سازی، از منافع امریکاست: «عراقی ها مانند ملت های دیگر، به سمت دموکراسی حرکت کرده اند؛ با انتخاب دولتی که فرهنگ و ارزش های آنها را منعکس می کند، تاریخ خود را خواهند نوشت و راه خود را خواهند یافت».
دولت بوش با تکیه بر تجربیات گذشته، پروژه دموکراسی برای قرن جدید امریکایی را باهدف دموکراسی سازی در مناطق مختلف، به ویژه خاور میانه در نظر گرفت. بر همین اساس در 24 مه 2004، بوش برنامه ای پنج مرحله ای را برای انتقال حاکمیت به مردم عراق اعلام کرد.
این پنج ماده چنین است:
1. انتقال قدرت به دولت عراق دارای حاکمیت.
2. کمک به برقراری ثبات و امنیت، لازم دموکراسی است.
3. ادامه بازسازی ساختارهای زیر بنایی عراق.
4. کسب حمایت بیشتر جهان .
5. حرکت به سوی انتخابات آزاد ملی که رهبران مردمی را به صحنه می آورد.
جمهوری اسلامی ایران نیز، در سیاست های کلان و رسمی خود، پیش از آغاز جنگ، با اعلام مخالفت جدی با حمله نظامی امریکا و هم پیمانانش به عراق، بر عکس نظر برخی کسان که بر پایه احساسات ناپخته، رژیم بعثی را رژیمی اسلامی فرض می کردند و حمله به آن را حمله به جهان اسلام می شمردند، به صورت رسمی بی طرفی کامل خود را در برخوردهای نظامی اعلام کرد.
ایران نفوذ چشمگیری در عراق خواهد داشت و امریکا باید آن را درک کند و بپذیرد. ایرانیان بیش از دیگران از هرج و مرج و بی ثباتی در عراق نگران هستند. ایرانی ها می دانند که وقوع جنگ داخلی در عراق یک احتمال قطعی است و این موضوع بزرگ ترین نگرانی برای ایران است. باید توجه شود که امریکا در طول بحران عراق، از همکاری شگرف و خاموش ایرانی ها برای ایجاد ثبات در این کشور سود برده است. تهران دوستان متعدد خود را در عراق تشویق کرده است که در روند سیاسی کشورشان مشارکت داشته باشند؛ البته تلاش های گسترده ایران برای مبارزه با تروریسم در عراق، برای رضایت امریکا انجام نشده است و اقدامات تهران همگی برای منافع خود است.
سیاست خارجی ایران در پنج سال گذشته، کاملاً منسجم و تا حدودی واقع گرایانه بوده است. با بررسی امکان رابطه و تعامل میان ایران و امریکا، به عنوان دو بازیگر مؤثر منطقه ای در عراق و با توجه به اهداف و منافع آنها در این کشور، می توان گفت که پارامترهای سه گانه شیعیان عراق و حضور آنها در رأس حکومت، چار چوب قانون اساسی و مهم تر از همه فرآیندهای امنیتی عراق، وضعی خاص پدید آورده است. این وضع تهران و واشنگتن را، با اینکه از سال 1979 رابطه ای با هم ندارند، به ایجاد هماهنگی میان اهداف و منافع خود در عراق متمایل کرده است، تا آنجا که می توان از احتمال وجود «منافع مشترک» و شکل گیری محور تهران ـ واشنگتن، در چار چوب ترکیبات منطقه ای، در مورد عراق سخن به میان آورد."(1)
"اینکه هدف اصلی حمله ی نظامی آمریکا به عراق، 5 سال پیش بود، همچنان محل بحث و گفت وگوست! حدود 30 انگیزه از تسلط بر چاههای نفتی عراق تا توسعه دموکراسی، از انتقام بوش از صدام به خاطر ناکامی پدرش در سرکوب نهایی او و از اهداف اسرائیلی حمله در از بین بردن یک قدرت نظامی عرب تا ایجاد سکویی برای تغییر نظام سیاسی در ایران در بین این انگیزه ها ذکر می شود.
هر کدام از انگیزه های فوق را به نحوی در مجموعه حرکت نظامی آمریکا، می توان به درجات مختلف مشاهده کرد؛ هر چند که اندازه گیری سهم هر کدام از آنها بسی مشکل است. اما آنچه با قطعیت می توان گفت این است که هدف استراتژیک کلان آمریکا، تقویت موقعیت خود در منطقه بود که با تضعیف موقعیت ایران همراه می شد.
بی تردید اگر آمریکا توانسته بود در عراق کاملاً مستقر شود. فشار استراتژیک بی سابقه ای را بر ایران وارد می کرد. برخی از نئومحافظه کاران آمریکایی صریحاً می گفتند که بغداد دروازه ورود دموکراسی به منطقه و دگرگونی در سرتاسر خاورمیانه و من جمله ایران است.
به فاصله کوتاهی در فضای اولیه پیروزی سریع آمریکا، برنهادهای از کار افتاده نظامی صدام، آمریکا آن چنان مست به نظر می رسید که اندرزهای استراتژیک دوستان خود را هم به مسخره می گرفت.
دنیا نگران تداوم ماجراجویی های نظامی بوش بود. اما در عمل، نه فقط آرزوهای استراتژیک فوق تحقق نیافتند بلکه آمریکا با مارپیچی در عراق روبه رو شد که بعد از جنگ 4 سال حضور سخت، برای حل مشکلات امنیتی، برای اولین مرتبه گفت و گوهای رسمی ایران و آمریکا، بعد از 27 سال به دعوت و ابتکار دولت عراق در بغداد راه اندازی شد.
هر چند که این گفت و گو در سطح چندان بالایی برگزار نشد و با چالش های عمده ای هم روبه رو بوده است ولی پیش از هر چیز تناقضی استراتژیک در طرح های واشنگتن را آشکار می سازد که قرار بود در پی حمله نظامی آمریکا به عراق، ایران در فشار استراتژیک و آمریکا خرد می شد اما حال باید طرف مذاکره آمریکا قرار گیرد تا در عراق ثبات برقرار شود.
معنای دیگر این تناقض استراتژیک آن است که موضوع روابط ایران و آمریکا، پیچیدگی دیگری یافته و مجموعه عواملی که دراین معادله قرار گرفته اند، فضای مانور استراتژیک آمریکا را دستخوش تغییر کرده و برخی از امکانات آن را محدودتر کرده اند.
از طرف دیگر نباید فراموش کرد که ایران، در چشم انداز استراتژیک نهادهای نظامی، سیاسی و امنیتی آمریکا، تهدیدی پایدار و بلکه آن چنان که جورج بوش در سال گذشته مسیحی اظهار داشت بزرگ ترین تهدید علیه آمریکا قلمداد می شود.
تهدید ایران در نگرش استراتژیک آمریکا آن چنان گسترده است که هیچ بحث استراتژیکی در آمریکا نیست که به خوبی عنصر ایران و مقابله با ایران را در آن نتوان دید.
تناقض استراتژیک فوق الذکر با لایه های تهدید اندیشی پایدار ایران، عدم موفقیت در تداوم عملیات نظامی آمریکا در عراق وتسری آن به ایران و لزوم در نظر گرفتن عنصر ایران در ایجاد ثبات در عراق، سایه سنگینی بر تمام گفتمانهای استراتژیک در آمریکا درمورد ایران و عراق خواهد داشت.
هرچه هست بحث حضور ایران در عراق در گفتمان های استراتژیک آمریکا، بحثی چند وجهی و پر زاویه است که زوایای گوناگون آن در تناقض های استراتژسیک ذهنیت نخبگان آمریکا در مورد ایران در پی حمله آمریکا به عراق، عدم درک ریشه های پیوندهای عمیق مردمی و فرهنگی مردم ایران و عراق، بهانه جویی و فرافکنی در ارتباط باناکامی ها، نقش نخبگان ضد ایرانی در منطقه و همچنین نگاه کردن به آن به عنوان دریچه ای برای تعامل، قابل جست و جوست.
این بحث به نوبه خود نشانگر ظرافت ها و چالش های تأمین امنیت ایران در همسایگی با عراق در زمان اشغال این کشور توسط آمریکا و تداوم حضور نیروهای نظامی آمریکایی است.
مخلص کلام اینکه مثلث ایران و عراق و آمریکا، یکی از پایه های استراتژیک شکل دهنده به مناسبات منطقه ای و بلکه جهانی در سال آینده است. در این مثلث ظرفیت های متفاوت، متناقض و پر لایه ای وجود دارد."(2)
"از زمان اشغال عراق در اوایل سال ۲۰۰۳ توسط ارتش آمریکا تا کنون مساله امنیت به مهمترین چالش عراق تبدیل شده و هیچ افق روشنی نیز برای بهبود وضعیت در این کشور پیش رو نمی باشد.امریکا با ایجاد منطقه سبز برای اداره کنندگان این کشور امنیتی حداقلی را برای حفاظت از جان اتباع خود و عراقیها یی که مسولیتهای مهم را د ر دست دارند ایجاد کرده است.از این منطقه که خارج شویم هیچکس در این کشور نمی داند چند لحظه بعد چه اتفاقی خواهد افتاد.عملیات انتحاری منتسب به بازماندگان رژیم بعثی ،عناصر القاعده،گروههای تکفیری وسنی های متعصب هر روز جان دهها و بلکه صدها انسان بیگناه را می گیرد ودر یک کلمه عراق که بزعم جرج بوش قرار بود الگوی دموکراسی در خاورمیانه باشد امروز به پایتخت ترورهای کور،تعصبهای فرقه ای وسرزمین وحشت تبدیل شده است.چه کسی مسول این وضعیت است و راههای برون رفت از این وضعیت چیست؟
۱) از نقطه نظر حقوق بین الملل کشور اشغالگر مسولیت تامین امنیت کشور اشغال شده را بعهده دارد.آیا امریکا با بیش از ۱۵۰ هزار نیرو در عراق قدرت برقراری امنیت در این کشور را ندارد.اگرچه با توجه به بافت بسیار پیچیده قومی و مذهبی در عراق پاسخ به این سوال اندکی دشوار است ولی می توان گفت که امریکا تمایلی به انجام مسولیتهای خود ندارد و از وضعیت کنونی چندان هم ناراضی نیست.ساده ترین دلیل آن نیز این است که در صورت بازگشت آرامش به این کشور دلیلی برای ادامه حضور نیروهای اشغالگر نخواهد بود در حالیکه امریکا قصد خروج از عراق را ندارد و به تعبیر بهتر آمده است که بماند.تنها عنصر نامطلوب برای امریکاییها افزایش آمار تلفات نیروهایش می باشد و اگر برای این مساله راه حلی بیابد مایل است که از موضوع ناامنی برای پیشبرد اهداف سیاسی بهره جوید.البته بازگشت آرامش به این کشور امتیاز بزرگی برای اعتبار امریکا چه در جهان و چه در افکار عمومی داخل عراق و منطقه است ولی به نظر نمی رسد بوش تمایلی و یا حد اقل عجله ای برای این کار داشته باشد زیرا می داند برای تحقق این هدف باید هزینه سنگینی را در تلفات نیروهای نظامی خود بپردازد.
۲) پارادوکس امنیت در عراق حول دو محور در چرخش است و هیچکس نیز نمی داند چگونه باید نقاط خالی این پازل را پر کرد.
- مخالفین امریکا ادامه اشغال این کشور(اعم از نیروهای داخل عراق و یا کشورهای خارجی) دلیل اصلی وضعیت امنی در عراق می دانند و معتقدند در صورت پایان اشغال انگیزه ای برای تروریستها برای قتل عام مردم بی گناه به بهانه اشغال نخواهد ماند بنا براین باید هرچه سریعتر به اشغال این کشور پایان داده شده و اداره کشور به عراقیها سپرده شود.
- در مقابل امریکا ،تعدادی از کشورهای عربی وبخشی از حاکمیت درعراق براین اعتقادند که خروج نیروهای آمریکا از عراق یعنی گسترش جنگهای فرقه ای به تمام عراق و افتادن این کشور بدست بعثی ها و گروههای افراطی القاعده و ....لذا خواهان ادامه حضور نیروهای اشغالگر در عراق تا زمان تصفیه کامل تروریستها و آمادگی دولت برای بدست گرفتن همه امور از جمله تامین امنیت می باشند.این دیدگاه طیف وسیعی از گروه های شیعه،اکراد و برخی از اهل سنت را شامل می شود.
۳) دولت نوری المالکی از حدود ۲۰ روز قبل طرح بزرگ امنیتی در بغداد را آغاز کرده است.هدف این طرح که ظاهرا آمریکاییها هم از آن حمایت می کنند انهدام شبکه های تروریستی در بغداد و پاکسازی کامل پایتخت از وجود تروریستهاست.زمزمه هایی در محافل سیاسی عربی شنیده می شود که سرنوشت سیاسی مالکی در گرو پیشبرد این طرح اعلام می کنند.روشن است که اعراب از حضور المالکی در راس هرم قدرت در عراق راضی نیستند.نشانه هایی در دست است که امریکاییها رایزنیهای خود را با تعداد دیگری از شخصیتهای سیاسی عراقی آغاز کرده اند تا در صورت شکست طرح مالکی آن را به اجراء گذاشته و تحت پوشش دولتی فراگیرسیاستمداران طرفدار برخی دولتهای عربی را بر سر کار آورند.این یعنی دور زدن همان دموکراسی که امریکا می خواست عراق تحت اشغال را الگوی خاورمیانه نموده و آن را به ایران و دیگر کشورها ارائه نماید.ایاد علاوی پس از دیدار با رایس همچون بازیکن ذخیره ای که در لیست مربی برای حضور در میدان قرار دارد مشغول گرم کردن خود کنار زمین است.گفته می شود او طرحی را برای خروج از بحران به رایس ارائه کرده است.بر اساس بیانیه جبهه وفاق ملی این طرح با استقبال خانم رایس روبرو شده است.ولی همه کشورهای عربی مخالف المالکی باید بدانند که شکست طرح امنیتی المالکی مترادف با تجزیه عراق است که ظاهرا همین دولتهای عربی به شدت با آن مخالفند.دلایل متقنی در دست است که امریکا گزینه تجزیه عراق را به عنوان یک راه حل دائمی برای عراق بطور جدی در دست بررسی دارد.این سناریو به نفع کیست و چه کسی از آن منتفع خواهد شد؟
۴) مشکل امریکا در این است که تمامی تلاشهای خود را برای کاهش نقش و نفوذ ایران در عراق متمرکز کرده است.اتهاماتی که امریکا به ایران می زند از عدم درک صحیح این کشور از موضع ایران در قبال عراق حکایت می کند.درست است که ایران متحد طبیعی شیعیان در عراق است ولی این فقط نیمی از واقعیت است.برای تهران برقراری امنیت در عراق در صدر اولویتهای استراتژیک قرار دارد.درشرایط تامین امنیت در عراق قدرت مانور ونقش آفرینی ایران در این کشور حوزه وسیعتری را شامل خواهد شد.شاید یکی از دلایلی که امریکا چندان برای برقراری امنیت در عراق اهتمام ندارد ریشه در این نیمه دیگر واقعیت سیاست ایران در عراق داشته باشد.دستگیری دیپلماتها و یا دیگر عناصری که بطور طبیعی در این وضعیت در آن کشور مشغول فعالیتند گره ای از مشکلات امریکا را باز نخواهد کرد.امریکا باید نقش قدرتمند ایران در عراق را علیرغم میل باطنی خود بپذیرد و بجای طرح اتهاماتی که فضای روابط را بیشتر مسموم می کند سیاست تعامل با ایران را در پیش گیرد.ایران قبلا در بالاترین سطح ممکن آمادگی خود را برای گفتگو با امریکا در این حوزه اعلام کرده است.
۵) کنفرانسی که روز شنبه با حضور نمایندگانی از ۱۷ کشور در عراق برگزار شد چه نتیجه ای در برداشت؟کدامیک از این کشورها نقش عمده ای در موضوعی که دولت عراق و آمریکا در پی آن هستند ایفا می کنند؟بطور طبیعی رایزنی با جامعه جهانی و در گیر کردن آنان در موضوع اقدام بی ضرری است ولی رافع مشکل عراق نخواهد بود.ایران مبتکر و ارائه کننده ایده این اجلاس(با حضور همسایگان عراق) بود.اگرچه امریکاییها ترجیح دادند به پیاده نظامهای شطرنج نشست بغداد بیفزایند ولی احتمالا خودشان نیز می دانند که طرف اصلی آنان در این اجلاس هیات ایرانی بود.در خبرهای اجلاس بود که هیچ گفتگوی مستقیمی بین مقامات ایرانی شرکت کننده در اجلاس امنیتی بغداد با مقامات امریکایی صورت نگرفته ولی آقای زلمای خلیلزاد گفتگوهایی را که به گفته او "در دو سوی میز" اجلاس بین او و هیات ایرانی روی داد را نیز"سازنده و کاری"توصیف کرده است.اگر اینچنین است که آقای خلیلزاد می گوید آیا راه یا راههای بهتری برای"سازنده تر و کاری تر" کردن مذاکرات در همه موارد مورد اختلاف وجود ندارد؟"(3)
"با حمله آمریکا به عراق در سال 2003 که در قالب استراتژی مبارزه با تروریسم دولت بوش انجام شد، دولتمردان کاخ سفید امیدوار بودند در مدت کوتاهی با ایجاد ثبات نسبی در عراق و روی کار آمدن دولت این کشور بتوانند علاوه بر تحقق اهداف خود، حضور نظامی خود را نیز در عراق کاهش دهند. با این حال و با وجود چهار سال حضور نظامی آمریکا در عراق و روی کار آمدن دولت جدید، هنوز این کشور با بی ثباتی و حملات مکرر گروههای شورشی روبرو است. در واقع، وضعیت عراق با توجه به فشار داخلی به دولت بوش به خاطر هزینه های انسانی و مالی بالای آن برای آمریکا باعث شد تا انتقادهای زیادی در رابطه با عملکرد آمریکا در عراق مطرح شود. بر این اساس و به دنبال افزایش مشکلات آمریکا در عراق که به نوعی به معنای شکست استراتژی دولت بوش در این کشور تلقی می شود، کاخ سفید استراتژی جدیدی را در عراق تدوین کرده است که بوش در 10 ژانویه 2007 آن را در قالب سخنرانی برای ملت آمریکا بیان کرد.
انتشار استراتژی جدید آمریکا در عراق نشان می دهد که آمریکا در نظر دارد طرحهایی را در رابطه با کل منطقه به مرحله اجرا در آورد که در نهایت به نوعی پیروزی برای توجیه فعالیتهای پر هزینه خود در عراق دست یابد. در این بین به نظر میرسد استراتژی جدید به نوعی به سیاستهای آمریکا در قبال ایران ارتباط داشته باشد. در چنین چارچوبی نوشتار حاضر این مسئله را مورد توجه قرار داده است که استراتژی جدید بوش حاوی چه محورهایی است و چه تأثیراتی برای ایران میتواند داشته باشد؟ به نظر می رسد در اوضاع حساس کنونی که پرونده هستهای ایران به مرحله بغرنجی رسیده است، رفتار ایران نمی تواند تبعات سیاستهای خاص آمریکا را نادیده انگارد.
محورهای استراتژی جدید آمریکا در عراق
دولت بوش با شعار مبارزه با تروریسم و گسترش سلاهای کشتار جمعی در سال 2003 با حمله به عراق این کشور را به اشغال نظامی خود در آورد. با این حال، پس از گذشت چهار سال از حضور نیروهای آمریکایی در عراق امنیت، آرامش و دموکراسی بر اساس شعارهای آمریکا در عراق برقرار نشده است. از سوی دیگر، قدرت گرفتن گروههای شیعی منتسب به ایران انتقادهای داخلی در آمریکا علیه دولت بوش را برانگیخته است. این در حالی است که آمریکا بیش از پیش از اهداف خود در عراق دور میشود، به گونه ای که بسیاری از اعضای هر دو حزب دموکرات و جمهوریخواه خواهان خروج نیروهای آمریکایی از عراق شدهاند. این مسئله باعث شد تا تیمی تحقیقاتی از هر دو حزب بزرگ آمریکا به سرپرستی جیمز بیکر و لی هامیلتون به نام گروه مطالعات عراق از مارس تا دسامبر 2006 وضعیت عراق و راهکارهای پیش روی آمریکا در عراق را بررسی کند. مطالعات نُه ماهه گروه مطالعات عراق موسوم به کمیسیون بیکر-هامیلتون به ویژه بر مشارکت دادن کشورهای کلیدی منطقه خاورمیانه از جمله ایران و سوریه در حل بحران عراق تأکید گذاشت.
به دنبال انتشار گزارش بیکر-همیلتون که حاوی توصیه هایی پیرامون تغییر سیاستهای آمریکا در عراق بود، دولت بوش بیش از پیش تحت فشار محافل داخلی آمریکا برای ایجاد تغییرات اساسی در استراتژی خود در عراق قرار گرفت. بر این اساس، جورج بوش در سخنرانی تلویزیونی خود برای مردم آمریکا در 10 ژانویه 2007، استراتژی جدیدی را اعلام کرد که مهمترین هدف آن غلبه بر بحران امنیتی در حال گسترش عراق و ممانعت از شکست کامل آمریکا در عراق است. همچنین همزمان با اعلام تغییر استراتژی آمریکا در عراق، کاخ سفید اقدام به انتشار رئوس و نکات مهم استراتژی جدید کرد. در این بین در استراتژی جدید توجه خاصی به ایران شده، به گونه ای که در سخنرانی بوش بیش از شش بار از ایران نام برده شده است. بر این اساس نکات محوری زیر در این سخنرانی و در استراتژی جدید آمریکا میتواند برای ایران حائز اهمیت باشد:
- اعزام 21 هزار و 500 نیروی نظامی تازه نفس آمریکایی به عراق در قالب استقرار 17هزار و 500 نفر در پنج تیپ رزمی در بغداد و استقرار 4 هزار نفر در استان الانبار عراق.
- اعزام دومین ناو هواپیمابر آمریکا به سمت خلیج فارس؛ در این رابطه، رابرت گیتس، وزیر دفاع آمریکا در توضیح اعزام این ناو هواپیمابر تأکید کرد «این پیامی به ایران است بدین معنی که چهار سال جنگ در عراق، آمریکا را ضعیف نکرده است.»
- ارسال موشکهای دفاع هوایی پاتریوت برای کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس.
- مقابله با نفوذ ایران و سوریه در عرصه سیاسی عراق و قطع حمایتهای ایران و سوریه از گروههای تروریستی و شورشی.
- تشدید عملیات آمریکا علیه عناصر ایرانی و یافتن و انهدام شبکههای تأمین کنند? آموزش و سلاحهای پیشرفته برای دشمنان آمریکا در عراق.
- جلوگیری از شکست آمریکا در عراق و در نتیجه رشد اسلام گرایی افراطی و جسورتر شدن ایران در تلاش برای کسب سلاحهای هستهای.
- خنثی کردن حملات علیه نیروهای آمریکایی.
- کمرنگتر کردن سیاست بعثیزدایی و بازگرداندن اقلیتهای قومی و مذهبی به ویژه اعراب سنی به روند سیاسی در سطح محلی.
بوش به شکل صریحتری مقابله با ایران را به عنوان مضمون اصلی استراتژی جدید آمریکا در عراق در مصاحبه خود با شبکه تلویزیونی
سی بی اس آمریکا در 14 ژانویه 2007 مورد تأکید قرار داد. وی در این مصاحبه، «عراق را تنها قسمتی از یک منازعه ایدئولوژیک بزرگ در منطقه خاورمیانه دانست و تصریح کرد که عراق را باید بزرگتر از یک صحنه منازعه دانست که البته این مسئله به واکنشها و اقدامات ایران بستگی خواهد داشت». از سوی دیگر، به گفته بوش، جمهوری اسلامی ایران تهدید عمدهای برای صلح جهان است و شکست آمریکا در عراق سبب قدرت گرفتن ایران خواهد شد. وی تأکید کرد نیروهای آمریکایی در عراق با هر شهروند ایرانی در عراق که ثابت شود به شهروندان آمریکا و یا عراق آسیب وارد می آورد، برخورد خواهند کرد.
به طور کلی می توان نکات محوری زیر را برای استراتژی جدید بوش در نظر گرفت:
- این استراتژی، در واقع، ابتکار عملی از طرف دولت بوش به دنبال ضعف و شکست استراتژی قبلی آمریکا در عراق محسوب میشود. از سوی دیگر، تلاشی است به این منظور که کاخ سفید نشان دهد همچنان زمام امور را در دست دارد. در این رابطه، لازم به ذکر است که اعزام بیش از 21 هزار سرباز دیگر به عراق علی رغم مخالفتهای موجود در آمریکا، بعید است بتواند اهداف مورد نظر در استراتژی جدید را تأمین کند.
- در این استراتژی سعی شده است تا علائم دلگرم کنندهای به متحدین مضطرب آمریکا در منطقه، به ویژه کشورهای حوزه خلیج فارس نشان داده شود؛ از جمله استقرار سیستمهای موشکهای ضد موشک پاتریوت یا تقویت نیروی دریایی آمریکا در خلیج فارس.
- طرحهایی برای ایجاد اشتغال در عراق و اختصاص بودجه ای به این منظور از جمله ایجاد اشتغال در محلهها و محدوده های مجاور شهرهای بزرگ در این کشور با هدف از بین بردن زمینههای شورش در نظر گرفته شده است.
- برای دولت عراق به منظور بهبود شرایط امنیتی مهلت معینی تعیین شده است و تأکید به عمل آمده است که این دولت در صورت عمل نکردن به قول و قرارهای خود حمایت آمریکا را از دست خواهد داد.
- در تنظیم استراتژی جدید بخشهایی از گزارش دو حزبی بیکر-هامیلتون، به ویژه در جایی که به مسئله صلح اعراب و اسرائیل پرداخته شده، مورد توجه قرار گرفته است. هر چند که به توصیه مهم گزارش مزبور مبنی بر ضرورت تعامل آمریکا با ایران و سوریه نهتنها توجه بهعمل نیامده بلکه سیاستی کاملاً مخالف با آناتخاذ شده است.
- استراتژی حاضر هر چند با افزایش نیروهای آمریکایی نشان دهنده حضور گستردهتر آمریکا در عراق میباشد، اما هدف نهایی آن زمینهسازی برای کاهش نیروهای آمریکایی پس از نوامبر 2007 است.
زمینههای شکلگیری استراتژی جدید
یکی از مهمترین دلایل ارائه استراتژی جدید آمریکا در عراق، همانا عدم موفقیت و در واقع شکست استراتژی قبلی است. سیاستهای قبلی آمریکا نه تنها در تأمین امنیت و برقراری ثبات موثر نبودهاند بلکه به گسترش فعالیتهای شورشیان در عراق نیز منتهی شدهاند، به نحوی که سال 2006 به لحاظ حملات تروریستی بدترین سال در مدت حضور آمریکا در عراق بود.
از سوی دیگر، نتایج انتخابات میان دوره ای کنگره آمریکا که به نوعی رفراندوم در مورد سیاستهای دولت بوش تبدیل شده بود نشان داد که نارضایتی های داخلی به خاطر سیاستهای بوش و تلفات هر روزه سربازان آمریکایی در عراق به شدت افزایش یافته است، به گونهای که رهبری هر دو مجلس سنا و نمایندگان آمریکا به دست دموکراتها افتاد. همچنین انتشار گزارش بیکر-همیلتون که سیاستهای آمریکا در عراق را ناکارامد ارزیابی می کند و راه کارهایی ارائه میکند، دولت بوش را واداشت تا به ارائه یک استراتژی جدید بپردازد.
دولت بوش در منطقه خاورمیانه و به ویژه در ارتباط با ایران با معضلی اساسی روبرو است، بدین معنا که در اثر فشار اسرائیل و لابی صهیونیستها ناچار به اتخاذ سیاستی موثرتر برای متوقف ساختن برنامه هسته ای ایران از یک سو و تلاش برای احیای روند صلح میان اعراب و اسرائیل از سوی دیگر، میباشد. در واقع، استراتژی کنونی بوش پیش زمینه هایی نیز داشته است؛ از جمله اقدام آمریکا در حمله به کنسولگری ایران در اربیل آشکارا در راستای سیاست جدید انجام شد. سیاست جدید بوش بر این نکته تأکید دارد که ایران مواد و تجهیزات لازم را برای گروههای شورشی در حمله به سربازان آمریکایی فراهم می کند. بر همین اساس دولت بوش اعلام کرده است شبکههای حمایت از گروههای تروریستی در عراق را نابود می کند.
واکنشها به استراتژی جدید آمریکا
محافل رسمی:
به دنبال اعلام استراتژی جدید دولت بوش در عراق، تحلیلهای مختلفی عمدتاً از سوی محافل رسمی و غیر رسمی داخل آمریکا ارائه شد که هر کدام با توجه به گرایشهای سیاسی در آن کشور از اهمیت خاصی برخوردار می باشد. در این رابطه، نانسی پلوسی، رئیس مجلس نمایندگان و هنری رید، رهبر اکثریت سنای آمریکا نیز در بیانیه ای مشترک با افزایش شمار نظامیان آمریکا در عراق مخالفت کردند و خواهان پایان درگیری نظامی آمریکا در عراق شدند. آنها در این بیانیه خواستند تا بوش برنامه ای را برای کاهش تدریجی سربازان آمریکایی در عراق ظرف مدت چهار تا شش ماه ارائه کند. از سوی دیگر، رهبران دموکرات کنگره به کاخ سفید هشدار دادند که برای اتخاذ هر گونه تصمیمی برای حمله به ایران ابتدا باید نظر مساعد قانون گذاران آمریکایی جلب شود. هنری رید در این رابطه گفت رئیس جمهور این اختیار را ندارد که برای حمله نظامی به ایران به تنهایی تصمیمگیری کند.
همچنین سناتور جان راکفلر از حزب دموکرات تأکید دارد که دولت بوش در حالی بر ضد ایران موضعگیری می کند که آژانسهای اطلاعاتی آمریکا اطلاعات اندکی از انگیزههای داخلی ایران و یا مقاصد این کشور در منطقه خاورمیانه دارند. به عقیده وی، سیاستگذاران دولت بوش هیچ شناختی از ایران ندارند. از سوی دیگر، چند تن از سناتورهای آمریکایی به دولت بوش نسبت به حمله به ایران هشدار داده اند. از جمله سناتور چاک هگل به استراتژی موازی نیکسون در کشاندن جنگ آمریکا با ویتنام به کامبوج اشاره کرد و تأکید کرد دولت بوش نباید تصور کند که می تواند از همین شیوه برای حمله به ایران استفاده کند. همچنین سناتور جوزف بایدن با اشاره به توجیه برخی محافل مبنی بر اینکه دولت بوش برای حمله به ایران نیازی به مصوبه کنگره ندارد و می تواند بر اساس مصوبه سال 2002 در مورد مبارزه جهانی با تروریسم اقدام کند، به دولت بوش هشدار داد و چنین توجیهاتی را مردود دانست.
ایران و سوریه یعنی دو کشوری که حامیان اصلی گروههای تروریستی و شورشی در عراق در سخنرانی بوش قلمداد شدهاند، در واکنش به این سخنرانی تأکید کردند استراتژی جدید آمریکا به افزایش درگیریها و خشونتها منجر خواهد شد. از جمله محمد علی حسینی، سخنگوی وزارت خارجه ایران اعلام کرد که اعزام 21 هزار سرباز آمریکایی دیگر به عراق نشان دهنده استمرار اشغال این کشور است که نه تنها مشکل عراق را حل نمی کند بلکه به گسترش ناامنی و تنش در این کشور خواهد انجامید.
در این رابطه همچنین آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی، رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، در سخنانی گفت آمریکا در رسیدن به اهداف خود در منطقه ناکام بوده و برای سرپوش گذاشتن بر روی این ناکامی به دنبال ماجراجویی جدیدی است و ایران باید در مقابل هوشیار باشد.
آقای لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران نیز اظهارات و استراتژی اخیر بوش در خصوص عراق را نوعی «فرار به جلو» دانست و گفت: «این اظهارات نشان می دهد که آمریکایی ها نمی خواهند اشتباهات گذشته را بپذیرند، اما ماهیت این مسئله نشان می دهد که اشتباهات خود را پذیرفته اند، کما آنکه این موضوع در برخی الفاظ قابل مشاهده است.»
همچنین فاروق الشرع، معاون رئیس جمهور سوریه در این رابطه تأکید کرد: «استراتژی جدید آمریکا را نباید گامی مثبت برای حل مسئله عراق تلقی کرد بلکه این استراتژی ریختن نفت بر آتش است.»
نوری المالکی، نخست وزیر عراق از استراتژی جدید آمریکا در عراق حمایت کرد و نیز کشورهای عرب منطقه از این استراتژی استقبال کردند. وزرای خارجه شش کشور حوزه خلیج فارس، مصر و اردن با صدور بیانیهای ضمن ابراز نگرانی از احتمال گسترش منازعه عراق به دیگر نقاط منطقه خلیج فارس، استراتژی جدید بوش را راهکار مناسبی برای برقراری ثبات و امنیت در عراق ذکر کردند. در این رابطه، برخی از کشورهای منطقه مانند عربستان نگران خروج ناگهانی سربازان آمریکایی از عراق هستند و معتقدند در این صورت شیعیان کاملاً بر عراق مسلط خواهند شد.
محافل غیر رسمی:
علاوه بر محافل رسمی، نظرات کارشناسان برجسته بین المللی نیز در ارتباط با استراتژی جدید بوش باید مد نظر قرار گیرد. از جمله زبگنیو برژینسکی که از چهرههای سرشناس در عرصه دیپلماسی آمریکا به شمار می رود، استراتژی جدید آمریکا را تلاش نومیدانه کاخ سفید برای فرافکنی مشکلات خود دانسته است. به عقیده وی، آمریکا میخواهد بار شکست خود در عراق را بر دوش ایران و سوریه بیندازد. برژینسکی تأکید دارد با وجود مخالفت افکار عمومی آمریکا و حتی بسیاری از اعضای کنگره این کشور با حمله به ایران، در شرایط فعلی این احتمال وجود دارد که در صورت عدم دستیابی آمریکا به اهداف خود در عراق، دامنه جنگ گستردهتر شود، با این توجیه که ایران برای آمریکا در منطقه دردسرآفرین شده است.
همچنین ریچارد هاس، رئیس شورای روابط خارجی آمریکا تصمیم جورج بوش، رئیس جمهور آمریکا، برای افزایش نیروهای نظامی این کشور در عراق را راه کاری نامناسب برای حل مشکلات آمریکا در عراق دانست. وی تأکید کرد عدم حمایت رئیس جمهور آمریکا از گزارش گروه مطالعات عراق مبنی بر مذاکره با ایران و سوریه اشتباهی آشکار است. به عقیده وی موضع قدرتمند ایران در منطقه و کم بودن اهرمهای نفوذ آمریکا از جمله عوامل عدم پذیرش استراتژی دیپلماتیک از سوی جرج بوش است.
برخی کارشناسان نیز معتقدند سیاست آمریکا در قبال ایران از تأکید صرف بر مقاصد تسلیحاتی در برنامه هسته ای به تأکید بر رفتار چالشزای ایران در سراسر منطقه خاورمیانه تسری پیدا کرده است. در واقع، سیاست جدید بوش تأکید دارد که ایران نقش بی ثبات کنندهای در منطقه دارد و به این خاطر تهدید مهمی علیه منافع و امنیت کشورهای سنی منطقه محسوب میشود. کنت کاتزمن از کارشناسان برجسته مسائل عراق و ایران معتقد است که اتحادی از آمریکا، اسرائیل و کشورهای سنی منطقه خاورمیانه علیه ایران در حال شکلگیری است. به گفته وی، اتحاد جدید بر اساس منافع مشترکی است که عربستان سعودی و دیگر حکومتهای عرب حوزه خلیج فارس و اسرائیل در برخورد با ایران به عنوان دشمن مشترک دارا هستند.
از سوی دیگر، برخی از شخصیتهای آمریکایی از چند ماه قبل ضرورت اتخاذ استراتژی جدیدی از سوی دولت بوش را متذکر میشدند. در این خصوص مقاله رابرت کاگان و ویلیام کریستول از نظریه پردازان نو محافظه کار آمریکا جالب توجه است. نامبردگان طی مقالهای که در اوائل دسامبر 2006 منتشر شد و در آن توصیههایی مطرح شده بود که اینک در استراتژی جدید بوش مد نظر قرار گرفته است، با اشاره به گزارش بیکر- هامیلتون تأکید کرده بودند که مهمترین هدف آمریکا در استراتژی جدید خود باید واگذاری مسئولیت تأمین امنیت عراق به خود عراقیها باشد. بر این اساس آمریکا تنها باید نقش تعلیم و مشاوره نیروهای عراقی را ایفا کند و به جای اینکه خود مستقیماً با شورش ها و دیگر مشکلات امنیتی عراق مقابله کند، این مسئولیت را به عراقی ها واگذار کند. از سوی دیگر آنان بر خلاف گزارش بیکر- هامیلتون بر عدم ضرورت مذاکره با ایران و سوریه در زمینه مسائل عراق تأکید کرده اند. به عقیده نامبردگان، کاهش نیروهای آمریکایی در عراق که از جمله دیگر توصیه های گزارش مذکور بود نیز به شرایط و وضعیت عراق بستگی دارد و نمی توان به طور قطع از آن صحبت کرد.
تریتا پارسی، یکی دیگر از کارشناسان آمریکایی ایرانی تبار با تحلیل استراتژی جدید بوش در مورد عراق، هدف استراتژی مزبور را بیشتر متوجه ایران و نه عراق میداند. وی معتقد است بوش نه تنها به توصیههای گزارش بیکر-هامیلتون توجهی نکرده است بلکه موضعی کاملاً مخالف آن اتخاذ کرده است. پارسی تأکید دارد مقامهای آمریکایی به کرات اظهاراتی کردهاند که نشان از احتمال حمله به ایران دارد، از جمله در استراتژی جدید بوش به تقویت موضع دفاعی کشورهای منطقه حوزه خلیج فارس و استقرار موشکهای ضد موشک پاتریوت اشاره شده است. به گفته وی چنین اقداماتی نمیتواند به ناامنی و افزایش درگیری ها در عراق مرتبط باشد، زیرا که هیچ کدام از گروههای شورشی در عراق به موشکهای بالستیک مسلح نیستند، بلکه چنین اقداماتی تنها میتواند در برابر ایران معنا پیدا کند. با این حال، وی معتقد است حمله به ایران در چارچوب استراتژی آمریکا برای مبارزه با سلاحهای کشتار جمعی همچون مورد عراق احتمال موفقیت زیادی نخواهد داشت. به طورکلی اغلب کارشناسان معتقدند با توجه به مشکلات موجود در عراق بعید است آمریکا بتواند تعهدات جدید خود را تا نوامبر 2007 به انجام برساند. از این رو، برخی معتقدند که بخش مهمی از استراتژی جدید نامشخص و تحقق آن عملی نیست.
پیامدهای استراتژی جدید آمریکا برای ایران
افزایش قابل ملاحظه نفوذ منطقه ای ایران در پی سقوط رژیم بعث در عراق موجبات نگرانی عمیق دولت بوش و سایر رقبای جمهوری اسلامی ایران را فراهم کرده است. با وخیمتر شدن اوضاع در عراق و ضرورت بازنگری در استراتژی گذشته آمریکا، فرصت مناسبی برای دولت بوش به وجود آمد تا با ایراد اتهام دخالت ایران در شورشها و نا آرامیهای عراق تلاش کند تا بار شکستهای خود را متوجه ایران سازد و با گشودن جبهه دیگری علیه ایران خود را از انتقادات روز افزون رهایی بخشد."(4)
برخي آگاهان سياسي بر اين باورند كه بحران «القاعده» در ماههاي آينده به مسأله اول روابط خارجي جمهوري اسلامي تبديل خواهد شد.
اين گروهها براي تقويت پيشبيني خود، علاوه بر استناد به جريان سازماندهي شده و گسترده تبلغاتي در آمريكا و اروپا درباره «القاعده» و ارتباطات احتمالي آن با ايران، به شواهد و قرايني از وجود برخي حمايتهاي مرموز در ايران از «القاعده» اشاره دارند. آنان بر اين نكته تأكيد ميكنند كه در صورت گشايش جدي پرونده «القاعده» در ايران، همه اين علايم و شواهد به عنوان مستندات احتمالي عليه جمهوري اسلامي به كار گرفته خواهد شد.
علاوه بر موارد امنيتي و اطلاعاتي موجود در پرونده «القاعده»، رويكرد رسانهاي موجود در ايران، نيز اين ذهنيت را تقويت ميكند. در حالي كه تهديدهاي بلوفآميز و شعارگونه بن لادن و ديگر سران «القاعده» و عملياتهاي تروريستي آن، حجم گستردهاي از خروجي رسانه ملي و برخي مطبوعات ايران را با رويكرد مثبت از آن خود ميكرد، اظهارات مهم و صريح رهبر انقلاب در نفي «القاعده» و تأكيد بر جداسازي جمهوري اسلامي از تفكر وهابي و مرتجع اين گروه از سوي اين رسانهها مورد توجه قرار نگرفت.
آيتالله خامنهاي در سخنان خود در 14 خرداد ماه سال جاري با تأكيد بر عدم حمايت از اين گروه گفت: «با ايجاد تعصبات تند و شديد ضدايراني و ضدنظام اسلامي، عدهاي را به كارهاي تروريستي وادار كردند، اما امروز خودشان اسير آن شدهاند. ايران طرفدار تروريستها نيست و به هيچ تروريستي هم پناه نميدهد و نداده است».
اما اين اظهارات كاملا صريح و شفاف از سوي دو گروه جامه عمل نپوشيد؛ گروه نخست كه تصادفا شعار تابعيت مطلق از رهبري را سر ميدادند، اما پز ضدآمريكايي «القاعده» را براي منافع سياسي خود، مهمتر از الزام به سياستهاي رهبر انقلاب ميدانستند و گروه دوم، جريان مرموزي در دستگاه هاي مسئول است كه در پي تكرار ماجراجوييهاي دهه گذشته بودهاند. واقعيت آن است كه از سالهاي آغازين دهه هفتاد، جريان مرموزي در دستگاه هاي ايران پديد آمده كه مهمترين نقش آن، تخريب تلاشهاي جمهوري اسلامي در عرصه بينالملل است. در سالهاي آغازين دهه هفتاد، زماني كه سياست خارجي جمهوري اسلامي بر تعميق روابط با اتحاديه اروپا شكل گرفته بود و رهبر انقلاب و رياست جمهوري وقت بر اين استراتژي تأكيد داشتند، انجام برخي اقدامات تأملبرانگيز ، اندوختههاي ديپلماتيك ايران را به چالش ميكشيد.
اكنون نيز همين روند در حالي كه به نظر ميرسد، مبارزه با «القاعده» نقشي تعيينكننده در روابط جمهوري اسلامي با غرب به ويژه آمريكا پيدا كرده ، در حال تكرار است.
بنا به گزارش منابع موثق، عمليات تحويل عناصر كليدي «القاعده» تاكنون سه بار بنا بر توافقات از پيش انجام شده دوطرفه صورت گرفته، اما در حين استرداد، به صورت مرموز فسخ شده است.
فرار كادر اصلي «القاعده» در مسير زندان تا فرودگاه، ناپديد شدن فرد استردادي در هواپيما در حين پرواز و حضور نداشتن طرف ايراني بر سر قرار به لحاظ امنيتي توجيهات قانعكنندهاي به شمار نميروند. زماني كه به اين ابهامات، تمركز پرونده «القاعده» در يكي از نهادها و عدم دسترسي سپاه پاسداران و نيروي انتظامي به وضعيت اين پرونده پس از مرحله شناسايي و دستگيري افزوده ميشود، اين نگراني تشديد ميشود كه آيا مشكلات دهه گذشته اطلاعات كه در جرياناتي چون قتلهاي زنجيرهاي نمود پيدا كرد، بار ديگر خود را به پرونده «القاعده» نشان نخواهد داد؟
اظهارات 4 مقام دولتي درباره اين پرونده كه شامل وزراي خارجه و اطلاعات و سخنگوي دولت و وزارت خارجه ميباشد، كه سخناني متفاوت و بعضا متناقض در اين موضوع بيان كردهاند، بر ابهام ناشي از موضوع «القاعده» ميافزايد.
حدود دو سال است كه به چند سؤال مهم در رابطه با «القاعده» و ايران پاسخ شفافي داده نشده است. سؤالهايي مانند آيا اعضاي «القاعده» در ايران هستند؟ اگر هستند تحت حمايت و امنيت دولت هستند يا اشرار قبيلهاي و عشيرهاي؟ سطح و تعداد اعضاي «القاعده» در ايران چگونه است؟ موضع جمهوري اسلامي در قبال «القاعده» چيست؟ آيا اقدامات ضدآمريكايي «القاعده»، موجب خرسندي مسؤولان جمهوري اسلامي است يا خير؟ موضع «القاعده» و سران آن درباره سياست آمريكاستيزي ايران چيست و آيا اين همسويي صوري ميتواند، به همكاريهايي منجر شود؟
ارايه نشدن پاسخهاي روشن و شفاف به اين پرسشها، موجب شده كه فضاي تبليغاتي آمريكا با محوريت «القاعده» به سمت ايران چرخيده و به نظر برخي از تحليلگران در ماههاي آينده به صورت هجمههاي تبليغاتي و ديپلماتيك ظاهر شود. موضعگيري اخير دونالد رامسفلد، وزير جنگ آمريكا سندي بر اين ادعاست. او در جمع خبرنگاران با گله و شكايت از تهران براي اينكه اعضاي «القاعده» را به آمريكا يا طرف سومي تحويل نميدهد گفت: «زمان انتظار به پايان رسيده و ايران همچنان بر تصميم خود مصمم است و درباره تحويل عناصر «القاعده» به واشنگتن، هيچ تصميمي ندارد.»
وي در اين مصاحبه حتي نامه چهار عضو «القاعده» را به زبان آورد، يعني سيف العدل، سعد بن لادن، ايمن الظواهري و سليمان ابوغيث؛ كساني كه به گفته رامسفلد، دستگيري آنان براي آمريكا بسيار ارزشمند است.
هرچند كمال خرازي چند بار در تالار آينه وزارت امور خارجه از تحويل حدود 400 عضو «القاعده» به كشورهاي متبوعشان (عربستان و مصر) خبر داد و حتي رييسجمهور (خاتمي) در مقابل ساختمان سفيد رياست جمهوري به طور ضمني، حضور برخي آنان را در ايران تأييد كرد، ولي دغدغههاي فراواني، نه تنها براي آمريكاييها بلكه براي بسياري از ناظران تحولات سياسي ـ عقيدتي ايران و جهان اسلام باقي مانده كه تأكيد خاتمي بر اينكه «دشمني «القاعده» با ما كمتر از دشمني آمريكا نيست»، تنها گوشهاي از آن رفع كرد. عاملي كه اين دغدغهها و نگراني را به شدت افزايش ميدهد، رفتارهاي مبتني بر جهل برخي از مسؤولان، مطبوعات و فعالان سياسي است كه در قبال جريان انحرافي، ضداسلامي و دردسرساز «القاعده»، يا سكوت اختيار كردهاند يا از آن نگرانكنندهتر، تلويحا موضع حمايتي در پيش گرفتهاند. توجه افراطي برخي روزنامههاي به اصطلاح اصولگرا به اخبار مربوط به «القاعده» و آب و تاب دادن به آن، گواهي بر اين ادعاست.
اين در حالي است كه عصام درباله از مسؤولان سازمان جماعت اسلامي مصر در كتاب «القاعده، خطرها و اشتباهات» اين گروه تروريستي و متحجر را به دوري از اسلام، برداشت غلط از اسلام و بدنام كردن اسلام متهم كرده است. وي حتي اذعان كرده كه جماعت اسلامي مصر براي مدتي راه اسامه بن لادن را رفته است، اما در آخر رهبران آن به اين نتيجه رسيدند كه اشتباه كردهاند. عصام درباله كسي است كه به خاطر دست داشتن در چند عمليات تروريستي ـ كه منجر به كشته شدن توريستهاي خارجي در مصر شد ـ به زندان ابد محكوم شده است. عمر عبدالرحمن، رهبر نابيناي مذهبي جماعت اسلامي مصر نيز به خاطر رهبري عمليات انفجار در مركز جهاني بازرگاني نيويورك در اوايل دهه 1990 در آمريكا به زندان ابد محكوم شده است.
عصام در اين كتاب، اقدامات «القاعده» را نوعي برادركشي از نوع الجزايري خوانده و از همه رهبران مذاهب اسلامي خواسته تا به عنوان وظيفهاي ديني، آشكارا اقدامات «القاعده» و بن لادن را محكوم كنند.برخي از جريانات در ايران كه متأسفانه اطلاع دقيقي از جنبشهاي اسلامي معاصر و ماهيت بنيادگرايانه اصولگراي «القاعده» ندارند، يا در باورهاي ظاهرگرايانه و متحجرانه غوطهور شده و فريب ريش دو وجبي، ساده زيستي، صوت و لحن اعضاي القاعده و استنادهاي پي در پي آنان به آيات قرآن و احاديث نبوي را خورده و دچار توهم شدهاند كه بن لادن و اعضاي باند او در سراسر جهان درد دين، اسلام و مسلمانان و سلطه قدرتهاي جهاني بر سرنوشت مسلمين را دارند و اين خامانديشي، موجب درگير شدن ايران در چالشي جديد و افزايش اتهامات به جمهوري اسلامي در اينباره شده، به گونهاي كه روزي نيست، مقامات عاليرتبه ايراني به اظهارنظر در اين باره نپردازند (هرچند برخي از مقامات عاليرتبه هنوز به صراحت چنين نكرده و بهانه را از بدخواهان نستاندهاند) ولي آيا چنين است يا ماجراي ديگري در كار است؟!
ميتوان درباره «القاعده» دوگونه بحث كرد؛ يكي نتايج عملي ظهور و حضور و اعمال «القاعده» كه تنها و تنها موجب بدنامي اسلام و مسلمانان و تاخت وتاز تمدن مسيحي ـ عربي عليه مسلمانان شده است.
اشغال و تسخير پيروزمندانه! افغانستان و عراق در دو سال اخير و مستحكم شدن حضور نظامي ـ مادي آمريكا، انگليس و در آينده اتحاديه اروپا، نتيجه عملي پديدهاي به نام «القاعده» است. هرچند من نميخواهم با سادگي و با اين نشانهها از وابستگي «القاعده» به آمريكا و «سيا» بگويم، بلكه ذهن خوانندگان را به واقعيت موجود سوق ميدهم كه اگر آمريكا هم در اين سالها دچار ضربه و لطماتي شده، هزينههاي ناچيزي است كه در قبال ريسكهاي بزرگ خود ميپردازد، نه شكست و باتلاق و ... كه برخي از افراد براي اظهار وجود در صحنه بازيهاي تبليغاتي و سياسي بر زبان ميرانند.
رويكرد دوم به «القاعده»، نگاهي ديرينه شناختي و تبارشناسانه به جنبشهاي اسلامي معاصر در جهان اهل سنت و شيعه است كه البته مشروح و جامع نخواهد بود، ولي در اندازه لازم تبيين ميشود. اساسا در نگاهي به جنبشهاي اسلامي معاصر كه همگي دغدغه عزت اسلامي، استكبارستيزي، استقلالطلبي و بازيابي شكوه اصيل اسلامي را داشتهاند، درمييابيم كه هيچ يك خاستگاه متعصبانه و شبه وهابي نداشتهاند، زيرا در اين نحله مرتجعانه بر خلاف ديگر گرايشهاي اهل سنت هرگونه قيام و اعتراض عليه قدرت مستولي به خاطر ناامني، خونريزي و هرجومرج مترتب بر آن مرام شرعي و مستوجب سركوب و بايكوت است زيرا از منظر متفكران و سلسلهجنبانان اين تفكر سياسي «تغلب و چيرگي»، پايه و اساس حكومت و سياست در اسلام است و برچيرگان است كه براي رضاي خدا و خلق خدا تذهيب نفس كنند و از جور و ستمها بكاهند. و تنها جنبشهاي اصيل اسلامي بوده و هستند كه بنا بر ماهيت آموزههاي مترقي ضدظلم، ضداستبداد و ضداستعمار و سلطهاند كه خود بحث مفصل ديگري است.
حال چگونه جريان افراطي وهابي مثل «القاعده» ميتوان جرياني اصيل، دادخواهانه و ظلمستيز و به نفع مسلمين باشد؟ «القاعده» به معناي واقعي، جرياني بنيادگراست، نه به معناي اصولگرايي؛ جرياني است كه راه برونرفت از بحرانهاي عقيدتي، تحقيرهاي ملي و بينالمللي و عقبماندگي از تطورات رو به تكامل بشري را در تعريف يك دشمن فرضي ميداند. براي آنكه خود را حق مطلق و دشمن را باطل مطلق ناميده و جنگ خود با دشمن فرضي را جنگ حق و باطل معرفي كند و اين هوشياري را داشتهاند كه از جريان ضدآمريكايي (نه لزوما به معناي ايراني آن) در جهان اسلام الهام گرفته و دشمن فرضي را آمريكا معرفي كنند. ولي آيا از نظر برادران شيعه «القاعده» خطرناكتر از آمريكا هستند؟ آيا كشتار گسترده شيعيان در افغانستان، پاكستان و الجزاير را كساني غير از «القاعده» و وابستگان نظامي و عقيدتي آنها هدايت ميكنند؟
چرا بن لادن كه براي مسلمانان در برابر آمريكا، سينه چاك ميكند، يك بار هم كه شده، مواضع اسراييليها را مورد هدف قرار نداده است؟ چرا ثروت ميليارد دلاري خود را هر چند از آمريكا و در جنگ سرد دريافت كرده صرف افزايش رفاه، دانش و بهداشت مسلمين نميكند؟ آيا ويراني دو ساختمان موجب فرو ريختن هيمنه آمريكا شد، يا برپايي صدها ساختمان در قلب خاورميانه؟ به راستي «القاعده» و پيروان رسمي و غيررسمي آن جريان متحجر، گمراه و عقبمانده از تاريخاند كه مسلمين بايد ضمن برائت از آنها با ديده ترحم به آنها نگريسته و آستان اسلام را از اين پالودگيها، پاك نگاه دارند و در مقابل هجمههاي تبليغاتي غرب نيز دچار برخي مصلحتسنجيهاي نابجا نشوند و دفاع از «القاعده» را دفاع از بدنامكنندگان اسلام بدانند.
جمهوري اسلام نيز ضروري است، با تبيين شكافهاي گسترده عقيدتي، سياسي و فرهنگي و اسلام ناب با «القاعده» براي مسؤولان و مجريان خود، هرچه زودتر شر عناصر وابسته به «القاعده» را از سر ملت ايران كم كرده و به دولتهاي متبوعشان براي مجازات تحويل دهد و بهانهاي نزد آمريكا براي ضربه به منافع ملي ايران باقي نگذارد."(5)
با توجه به مطالب فوق عمده ترین نقد ها را می توان موارد ذیل خلاصه نمود:
1-بخشی از مطالب فوق به جای آن که سعی در حل موضوع و روشن کردن مسئله داشته باشد تلاش می کند تا گروه و افراد خاصی را مقصر جلوه دهد و به نوعی شائبه ی حمایت القائده را به عملکرد نا درست و سیاست های اشتباه آن ها نسبت دهد.
2-در جایی دیگر تلاش می شود تا دلیل اصلی فعالیت های ایران در عراق را به حاکم کردن ساختار شیعه نسبت دهد.در حالی که با توجه به واقعیت موجود,ایران به دنبال بی اعتبار کردن امریکا در منطقه و ممانعت از حمله ی آن به کشور خود می باشد.در واقع جنبه های دیگر این مسئله طرح نشده و تنها به یک بعد پرداخته شده.
3-با توجه به این که امنیت مرزها جزء اهداف مشترک ایران و امریکا می باشد , کدام اقدام ایران زمینه ساز عدم امنیت در مرزها شده تا این مسئله به عنوان دلیل اصلی امریکا در جهت تلاش برای مذاکره با ایران مطرح گردد.
4-در برخی مطالب شاهد هستیم که اساس سیاست خارجی ایران در تثبیت روند موجود و ثبات سازی تعریف می شود,در حالی که سیاست ایران,سیاست درگیر سازی است و ثبات خود را در گروی بی ثباتی عراق می داند.
5-در بخش هایی به اختلاف میان ایران و امریکا پرداخته شده و به نقش ایران برای تامین امنیت منطقه اشاره گشته اما نسبت به موضع گیری ایران در قبال تروریست ها در عراق به عنوان مهم ترین عامل بر هم زننده ی ثبات اشاره ای نشده و به طور کلی از سیاست خارجی ایران نیز سخنی به میان نیامده است.
در ادامه می توان به مطالبی اشاره نمود که به نوعی به این سیاست دو گانه اشاره داشته اند.در این جا علاوه بر مقالات و نوشته های موجود به اخبار و مستندات نیز اشاره می شود:
"خبرگزاری آسوشیتدپرس مدعی شد که برخی از اعضای القاعده «بیسروصدا به داخل و خارج از ایران رفت و آمد دارند».
خبرگزاری آسوشیتدپرس روز پنجشنبه در گزارشی مدعی شد که آن دسته از اعضای گروه تروریستی القاعده که پیشتر در ایران دستگیر شدهاند «بیسروصدا به داخل و خارج از ایران رفت و آمد دارند».
به گزارش رادیو فردا، این خبرگزاری منبع خبر خود را «مقامات اطلاعاتی سابق و فعلی آمریکا» معرفی کرده است.
این خبرگزاری در گزارش خود این احتمال را مطرح کرده است که جمهوری اسلامی کنترل خود را بر اعضای زندانی القاعده کاهش داده تا این گروه تروریستی بار دیگر بتواند نیروهای خود را برای مبارزه با ایالات متحده سامان دهد.
خبرگزاری آسوشیتدپرس جزئیات تحرکات اعضای زندانی القاعده در ایران را از مقامات اطلاعاتی و ضدتروریستی ایالات متحده به دست آورده است که اغلب آنها خواستهاند نامشان فاش نشود.
به گفته یک مقام سابق سازمان سیا، تمام افرادی از القاعده که از ایران خارج شدهاند «جزء سرمایهگذاران و برنامهریزان این گروه تروریستی هستند».
یک مقام ارشد ضدتروریستی آمریکا در گفتوگو با خبرگزاری آسوشیتدپرس این افراد را «دارای مقامهای پایین» توصیف کرده است.
آسوشیتدپرس از جمله اعضای گروه القاعده که در ایران به سر بردهاند به این افراد اشاره کرده است: ابوحفص اهل موریتانی، مشاور بن لادن، ابوسعید المسری، مسئول امور مالی القاعده، سلیمان ابوغیث، سخنگوی بن لادن، و مصطفی حامد که در این گروه نقش مربی عملیات تروریستی را بر عهده داشته است.
مقامات اطلاعاتی آمریکا تلاش کردهاند با کنترل مکالمات تلفنی اعضای القاعده زندانی در ایران و تصویربرداری ماهوارهای تحرکات این افراد را زیر نظر بگیرند.
سازمان مرکزی اطلاعات آمریکا، سیآیای، نیز «بر اساس طرحی بسیار محرمانه با اسم رمز ریگور» تلاش کرده است اعضای گروه تروریستی القاعده در ایران را شناسایی و معدوم کند.
نتیجه این عملیات محرمانه سازمان سیا در ایران کاملا مثبت نبوده است.
رفت و آمد اعضای القاعده از ایران در اواخر سال ۲۰۰۸ آغاز شده است، در زمانی که آمریکا بر تلاشهای خود برای تحریم بیشتر ایران به دلیل فعالیتهای هستهایاش افزود.
سعد بنلادن، یکی از پسران اسامه بنلادن، هم درست در این زمان به همراه 4 عضو دیگر این گروه اجازه خروج از ایران را به دست آورده است."(6)
"فيليپ جيرالدي " (Philip Giraldi) افسر بازنشسته سازمان سيا در مقالهاي كه در سايت "آنتي وار " original.antiwar منتشر شد، با اشاره به گزارشهايي كه ايران را متهم ميكند به رهبران القاعده اجازه داده است به افغانستان بروند و سربازان آمريكايي را بكشند."(7)
"مشاور امنیت ملی عراق ادعا کرد: ایران میزبان 100 تن از رهبران و اعضای القاعده است که برخی از آنها در این کشور در بازداشت خانگی به سر می برند.
به گزارش عصر ایران (asriran.com)، "موفق الربیعی" در مصاحبه با روزنامه عربی الشرق الاوسط گفت: تعداد زیادی از اعضای سازمان های تروریستی افغانستان، عربستان سعودی، آفریقای شمالی یا یمن در ایران زندگی می کنند.
وی مدعی شد: برخی از رهبران القاعده در زندان های ایران به سر می برند و برخی نیز تحت بازداشت خانگی قرار دارند. اما آن دسته از افرادی که تحت بازداشت خانوادگی اند، هنوز می توانند از طریق تلفن با شاخه های القاعده در عراق ارتباط برقرار کنند.
مشاور امنیت ملی عراق همچنین گفت: عراق از ایران اطلاعاتی در مورد این افراد را مطالبه کرده اما هیچ پاسخی از جمهوری اسلامی دریافت نکرده است.
"الربیعی" از ایران خواست به عراق در جلوگیری از هجوم تروریست ها به این کشور کمک کند و افزود: بدون حمایت ایران، عراق قادر به توقف این روند نخواهد بود.
وی خاطر نشان کرد: اطلاعاتی درباره گروه های تروریستی دیگر همچون انصار الاسلام و انصار السنه در اختیار داریم و مطلعیم که این گروه ها از طریق مرزهای بین ایران و عراق در رفت و آمدند و معتقدیم که تهران باید جلوی چنین روندی را بگیرد. "(8)
"يکسري وجوه ايجابي و سلبي در اين ارتباط وجود دارند. وجه ايجابي اين است که حکومت به نوعي نمي خواهد جبهه تازه اي عليه خودش بگشايد؛ آنهم جبهه اي از نوع اسلامي-مذهبي و ايدئولوژيک. اساسا سيستم براساس مباني ايدئولوژيکي که براي خودش تعريف کرده، اگر زماني با اينها روبرو شود مجبور است وجه ايدئولوژيکش را کنار بگذارد. مسئله ديگر اين است که افراطيون جناح راست در جمهوري اسلامي راحتتر با نئومحافظه کاران آمريکايي وارد معامله مي شوند چون خط الرسم هر دوجناح يکي است.مشخصا براي ارتباط گروههاي تندروي سني با جمهوري اسلامي هم مي توان اين استدلال را به ميان آورد. چرا که دربسياري موارد عملا همسو هستند؛ اگر چه آنها سني افراطي هستند و دولت شيعه را در نقطه مقابل ايدئولوژي خود مي دانند.
اما بهزاد خوشحالي مانند بسياري از صاحبنظران ديگر، از بکارگيري يک تاکتيک از سوي جمهوري اسلامي سخن مي گويد:نخست استفاده ابزاري از القاعده و در مراحل بعدي برخورد با آن.
وي مي گويد:سيستم فعلا مي تواند به عنوان ابزاري از آنها استفاده کند تا منافع امريکا را در منطقه به خطر بياندازد؛ اما براساس نظر "فرانسوا توال" محقق فرانسوي، در کتاب "ژئوپولتيک شيعه"، جمهوري اسلامي براي رويارويي با دشمنانش يکسري اولويت بندي دارد؛ دشمنان ايدئولوژيکش را در اولويتهاي آخرش قرار داده و الان بيشتر با جريانات سياسي و اپوزيسيون درگير است. جرياناتي که بنيادهاي مشروعيت نظام جمهوري اسلامي را به رسميت نمي شناسند وآنرا قبول ندارند. اگر توانست اولويتهاي نخست را مهار کند، در مراحل بعدي تلاش خواهد کرد که دشمنان ايدولوژيکش را مهار کند. بعلاوه جمهوري اسلامي، اساسا ابزار و سلاحي ندارد که با سلفي ها و وهابيون روبرو شود.فعلا تا اندازه اي سلفيها عليه مردمند و نه عليه حکومت. لذا در حال حاضر خطري جدي براي جمهوري اسلامي ايجاد نکرده اند.
اما در صورتي که جمهوري اسلامي لازم ببيند، در آينده اين توان را خواهد داشت که با القاعده اي نيرومند و سازمان يافته در داخل ايران مقابله کند؟
يکي از بحثها اين است که اين گروههاي اسلامي سني، از لحاظ ساختاري، باجريانات ديگر متفاوتند.يعني بي شکل هستند و ساختاري نرم دارند واز قواعد سازماندهي کلاسيک استفاده نمي کنند. اتفاقا جمهوري اسلامي خود يکي از مبدعين چنين ساختارهاي بي شکلي است. اما با اين وجود در آينده، برخورد با القاعده در داخل ايران کار آساني نخواهد بود."(9)
در مطالب ذیل مسائلی که طی پرسش و پاسخ مطرح شده و با موضوع ما مرتبط می باشد اشاره می شود:
"اساسا ماهيت جريان "سلفي" چيست و چرا وجود آنها ايجاد نگراني کرده است؟ اين پرسش و پرسشهايي از اين دست را با مختار زارعي، فعال دانشجويي ساکن سنندج که در اين زمينه تحقيقاتي انجام داده است، و بهزاد خوشحالي، روزنامه نگار و نويسنده سنندجي در ميان گذاشته ايم.
مختار زارعي در گفتگو با روزمي گويد: جريان "سلفي" مجموعه اي از پيروان احياي اسلام بر طبق افکار "سلف صالح" هستند. براساس راي اين گروهها، مسلمانان دو دسته اند: سلف و خلف. مسلمانان سلف، مسلمانان عصر پيغمبر و شاگردان و اصحاب وي هستند و مسلمانان خلف هم جريانات بعد از پيامبر است. سلفي ها اعتقادشان اين است که اسلام واقعي، اسلامي است که "سلف صالح" به آن اعتقاد داشته است؛ اين مباني انديشه آنان است، اما عملا در پروسه اي تاريخي به دو شيوه بروز پيدا کرده اند: سلف جهادي و سلف غير جهادي؛ سلف غير جهادي در عمل اعتقاد ضعيفي به جهاد دارند، اما جهاديها نظري عکس دارند.
در هر دو جريان، اعتقاد به جهاد وجود دارد اما در مورد زمان و نحوه جهاد با يکديگر اختلاف دارند. سلف جهادي در مصر فعال و "ايمن الظواهري" رهبر آنان بود. بعدها "بن لادن" و گروههاي موسوم به عرب – افغاني، به دنبال حمله شوروي به افغانستان به جهاد پرداختند واعلام کردند که جهاد با شوروي، اولويت مسلمانان است وبه اين ترتيب فرمان جهاد دادند.
اين جريان چرا و از چه طريق به کردستان ايران رسيد؟
در جريان درست شدن سلف جهادي بالاخص در افغانستان، شماري از کردهاي عراقي به رهبريت "ملا کريکار" به اين گروه، يعني گروه موسوم به عرب- افغاني پيوستند.[به اين لحاظ به آنها عرب-افغاني مي گفتند چون زبان رسمي آنان عربي بود ودر کنار تاجيکها و افغانها و مليتهاي ديگر، عربها اکثريت داشتند.] حتي "ملا کريکار" و جريان "حرکه اسلامي" در عراق به رهبريت "ملا عثمان"، از القاعده در جريان جنگ افغانستان حمايت مي کرد و به آنها ياري مي رساند. آشنايي يا نقطه شروع همکاري کردهاي بنياد گرا با جريان سلفي از اينجا شروع شد.
ارتباط کردهاي بنياد گرا يا سلفي با جريان بنياد گرايي در جهان از افغانستان آغاز مي شود.وقتي جنگ افغانستان و شوروي تمام شد، اعضاي کُرد القاعده به کردستان عراق باز گشتند، اين بازگشت مقارن بود با عقب نشيني بعثي ها از کردستان عراق. لذا در مجموع با توجه به آزاديهايي که در کردستان وجود داشت، اين گروهها مجددا به سازماندهي خود پرداختند اما اين بار سيستماتيک و پخته تر از قبل. بعد از آن با توجه به مرز مشترک کردستان عراق با ايران و روابط طايفه اي، قومي، فرهنگي و تاريخي بين کردهاي ايران و عراق، و همچنين ارتباط علوم فقهي حوزه هاي کردستان ايران و عراق، اين ارتباط با بخشي از کردهاي ايران در شهرهاي مرزي بانه، جوانرود و مريوان هم به وجود آمد و چون اين جريان، جرياني مذهبي بود، فقهاي ايراني به راحتي به رفت و آمد بين دو منطقه پرداختند؛ بدون اينکه مرزها مانعي جدي باشند.
اکنون شيوه سازماندهي "سلفي هاي جهادي" در ميان مردم ايران به چه شيوه اي است؟
"حرکه اسلامي" تشکيلاتي سياسي ونظامي بود که حتي مدتي با اتحاديه ميهني کردستان عراق هم درگير شدند وشهر حلبجه را هم گرفتند. از طريق همين افراد بود که جريان سلف جهادي وارد ايران شد. به ويژه بعد از حمله آمريکا به افغانستان و بعد هم به عراق، باز اين جريانات مذهبي تحت اين انديشه که مثلا بايد با کفر جنگيد، به رويارويي با آمريکا پرداختند. اينبار نه شوروي بلکه آمريکا هدف قرار گرفت. "الزرقاوي" رهبر اين گروه در عراق بود و کردهايي که جذب اين جريان شده بودند از الزرقاوي دستور مي گرفتند. افرادي مثل "دکتر عمر" هم که پزشکي عراقي و از رهبران القاعده بود، در مريوان دستگير شد و الان هم در زندان مريوان است.در واقع مي توان از جريان سلفي جهادي، به عنوان "القاعده ايران" ياد کرد.افرادي هم که با شاخه ايراني القاعده همکاري جدي داشتند اينها بودند: "حميد عالي"، "ملا محمد علوي"، "ملا احمد"، "ابوعبدالله شافعي".
اين افراد از چه کانالي با القاعده پيوند خوردند و چه پيشينه اي دارند؟
"حميد عالي" مريواني است و در آغاز، عضو اخوان المسلمين بود و بعدها با القاعده آشنا شد و حتي با بن لادن و الزرقاوي هم بيعت کرد؛ يا "ملا محمد علوي"، که متولد بوکان است، هم اکنون در سنندج از رهبران القاعده است. ملا محمد علوي کسي است که جوانان يا کساني که تازه به القاعده مي پيوندند به نمايندگي از "بن لادن" با او در کردستان بيعت مي کنند. يا "ملا احمد"، که البته اسمي مستعار است. اينها کردهاي ايراني هستند که با القاعده آشنا شده اند و الان هم از رهبران القاعده در ايران هستند. "ابوعبدالله شافعي" هم که به "وريا رش" مشهور است و از لحاظ تشکيلاتي تجربه زيادي دارد و در افغانستان جهاد کرده، رهبر نظامي اين گروه است.
چه عوامل ديگري براي فعاليت القاعده در ايران بستر ساز بوده اند؟
بستر و زمينه آن در کردستان ايران تا حدودي مهيا بوده است. چرا که دو جريان مذهبي "مکتب قرآن" يا پيروان مرحوم مفتي زاده وهمچنين "اخوان المسلمين" قبلا در ايران فعاليت داشته اند. هر چند اخوان المسلمين از لحاظ رفتار سياسي و نه از لحاظ انديشه سياسي کمي ميانه رو تر از القاعده است.اين دو جريان از لحاظ انديشه و فکر، زمينه ساز و بستر ساز القاعده در ايران بوده اند. حتي "دکتر قرزاوي" که پدر معنوي و فکري اخوان المسلمين در جهان است، به عمليات انتحاري مشروعيت داد و در اين باره فتوا صادر کرد.همه اينها از يکسو و حضور کردهايي مثل ملا محمد و چندين نخبه مذهبي ديگر، براي نفوذ القاعده در ايران کافي بود.
بيشتر افراد القاعده در ايران پيشتر با مکتب قرآني ها واخوان المسلمين ارتباط داشته و از کلاسهاي آموزشي و ديني اين دو جريان برخاسته اند. هر چند همکاري مستقيم بين مکتب قرآن و اخوان المسلمين با القاعده، مثلا ائتلاف يا اتحادي وجود ندارد؛ اما روحيه همکاري و پناه دادن به القاعده در ميان همه آنها وجود دارد. مثلا کسي که با اخوان يا مکتب قران همفکري دارد، يک قدم تا جريان سلفي فاصله دارد که اين يک قدم را هم معمولا به سادگي طي مي کنند.
چرا با همه اين موارد، جمهوري اسلامي برخوردي جدي و سخت براي مقابله با اين جريان افراطي در پيش نمي گيرد؟
جمهوري اسلامي طبيعتا مي بايست با آنان برخورد کندو حساسيت به خرج دهد، اما اينطور نبوده. حتي عملا در مساجدي مانند "قبا" و "جامع" سنندج، سي دي آنان در حاشيه پياده روها منتشر مي شود. تعقيب يا برخورد با اين جريان براي جمهوري اسلامي، سخت نيست اما اينکه تسامحي در برابر اينها است، جاي تامل دارد. آنان در سي دي هايشان مي گويند که اساسا، شيعه ها کافرند؛ يا با جسارت مي گويند رهبران جمهوري اسلامي کافر هستند و خطوط قرمز را مي شکنند و بي باکانه از مشرک بودن و کافر بودن اهل تشيع سخن مي گويند.از جهاد مي گويند و اين و آن را تهديد به مرگ مي کنند اما با اين وجود برخوردي جدي با آنها نمي شود و اين جاي سوال دارد.
سلفي هاي جهادي در دراز مدت چه خطراتي مي توانند داشته باشند؟
اساساموجوديت آنان خطرناک است.آنان معتقدند که از دو راه مي توان به خدا رسيد:يا از راه پلکان، يا از راه آسانسور و مقصود آنان از آسانسور، همان عمليات انتحاري است. بعلاوه آنها معتقد به حقوق بشر نيستند و معتقدند انسان غير مسلمان حق حيات ندارد و بايد کشته شود؛ بدون اينکه مشخص باشد معيار مسلمان بودن يا نبودن از ديدگاه آنان چيست. اگر امروز تشخيص دهند که مثلا شما کافريد، حکم مرگ شما را صادر مي کنند. چندين بار ليست هايي منتشر کرده اند که در آنها به اسامي افرادي اشاره شده که از ديدگاه آنان کافر هستند. حتي در دفتر حزب دموکرات کردستان عراق در مريوان يک نفر را ترور کردند؛ يا مسئوليت يک رشته بمب گذاريهايي را که در سنندج شده بود اينها بر عهده گرفته اند.
مدتي قبل يکي از آنها با موتور سيکلت بمبي را حمل مي کرد تا در مکان نامشخصي آن را کار بگذارد اما موتور سيکلتش منفجر شد و در اين ميان خود او کشته شد. از سوي ديگر مثلا خيابانهاي شش بهمن و ميدان اقبال سنندج تا حدودي براي نسل جوان جذابيت دارد و جوانها براي قدم زدن به آنجا مي روند. اين جريان بنيادگرا و خطرناک چند بار در اعلاميه هايي تذکر داده بودند که افرادي که به اين خيابانها مي روند به دليل نوع پوششان کافرند و تهديد به مرگ شده بودند.
جالب اينجاست که بمب گذاريهايي که در سنندج شده، منتسب به القاعده هستند اما چندين فعال مدني سکولار به جرم دست داشتن در آنها بازداشت شده اند. آنها درمريوان، پاوه، جوانرود وبوکان و در برخي شهرهاي ديگر فعاليت دارند. اساسا انديشه آنان تروريستي است.انديشه اي که به کشتن ديگري به دليل تفاوت فکر، اعتقاد دارد؛آن هم براساس معياري يکسويه.در يکي از سي دي ها، آقاي حميد عالي مي گويد: انسان مسلمان بايد هميشه مسلح باشد.در هر حال موجوديت آنان امنيت عمومي و ملي را تهديد مي کند.
پس به اين ترتيب راههاي مقابله با آنها کدامها هستند؟
اين جريانات فقط در فضاهاي غيردموکراتيک رشد مي کنند.هر چه جريانات مدني و دموکراتيک توسعه پيدا کنند، خود به خود تضعيف مي شوند. ترويج و تبليغ دموکراسي در ميان مردم وظيفه فعالان مدني است و در نبود اين مفاهيم، اين جريانات تندرو، شانس بيشتري براي رشد و نفوذ در ميان مردم دارند. از طرف ديگر، اين احتمال هم وجود دارد که بخشي از حاکميت(و نه همه آن) معتقد باشند که در برهه اي از زمان منافعشان با اين گروهها در يک راستا باشد؛ مثلا در جهت مقابله با آمريکا. اين را همه بايد بدانند که اين گروهها به سادگي به وجود مي آيند اما به سادگي از بين نمي روند و تسامح و نرمش با آنان، يک شوخي خطرناک است.
مي دانيد که در روزهاي گذشته "ايوب گنجي" امام جماعت مسجد قباي سنندج بازداشت شده و برخي از فعالان مدني از ارتباط و گرايش وي به جريانات افراطي سخن مي گويند. نظر شما چيست؟
آقاي گنجي کتابي دارد به نام "جهاد: و درآن کتاب آمده که جهاد، يگانه راه موفقيت و پيروزي مسلمانان است و بر روي جلد کتابش هم تصوير چندين قبضه اسلحه ديده مي شود.وي به نوعي رابطه انديشه اي و تشکيلاتي با "سلفي هاي جهادي" دارد. اينها حتي در نماز جماعت براي القاعده و بن لادن دعا مي کردند و رسما جنگ القاعده با امريکا را جنگ اسلام و کفر معرفي مي نمودند. بازداشت آقاي گنجي و چند روحاني ديگر درروزهاي گذشته شايد به نوعي تضعيف ارتباط جهادي ها با آن بخشي از حاکميت باشد که براي رويارويي با آمريکا از اين گروهها حمايت مي کنند.مذاکره ايران و امريکا درباره وضع امنيتي عراق و تعهد لفظي ايران به استقرار آرامش در عراق، احتمالا از دلايل به سردي گراييدن روابط بين اين دو طيف باشد."(10)
"یک روزنامه کویتی مدعی شد، به تازگی برخی از سران القاعده که در ایران زندانی بوده اند، آزاد شده و به افغانستان بازگشته اند. به گزارش «تابناک»، روزنامه کویتی «الرای العام» با طرح این ادعا نوشت:
«سعد اسامه بن لادن»، (فرزند اسامه) و «سلیمان ابوغیث»، سخنگوی القاعده به همراه چند تن از سران این تشکیلات - که مدتها در ایران زندانی بودند - در چند روز گذشته، آزاد شده و به افغانستان رفته اند.
این روزنامه کویتی که مدعی است، خبر فوق را منابع ویژه! در اختیارش گذارده اند، در ادامه می نویسد: القاعده برای آزادی عواملش در ایران، به توافق سه مرحله ای با تهران رسیده است؛ در مرحله نخست، فرزندان اسامه آزاد خواهند شد و در مراحل بعدی، دیگر عوامل القاعده که از ملیت های گوناگون هستند ـ مانند کویتی ها و مصری ها ـ از زندان های ایران آزاد خواهند شد.
گفتنی است، «سلیمان ابوغیث» که متولد 1965 کویت و پدر شش فرزند است، در سال 2003، مقامات کویتی، تابعیت کویتی او را لغو کردند و در همان زمان، القاعده او را به عنوان سخنگوی رسمی خود در سراسر جهان معرفی نمود که مدت ها پس از این خبر، از «ابوغیث» خبری در دست نبود تا این که هم اکنون «الرای العام»، مدعی آزادی او از زندان های ایران شده است."(11)
1-دیلمی معزی,امین.تحلیلی بر استراتژی در عراق,شیعه تصمیم ساز
2-رضایی,علیرضا.مثلث استراتژیک(امریکا,ایران,عراق)
3-قربان اوغلی,جاوید.پارادوکس امنیت در عراق
4-احدی,افسانه و ثقفی عامری,ناصر.استراتژی جدید امریکا در عراق:پیامد احتمالی براای ایران
5-پارسا,عماالدین.دست های پنهان القاعده در ایران
6-خبر آنلاین.پنج شنبه 23 اردیبهشت 1389.کد مطلب:61631
7-خبر گذاری فارس
8-عصر ایران.4 اردیبهشت 1387.کد خبر:40754
9-بهزاد خوشحالی.نویسنده و روزنامه نگار سنندجی
10-فعالیت علنی سلغی ها در گفت و گو با فعالان کرد.جمعه 30 فروردین 1387
11-تابناک.18 شهریور 1389.کد خبر:119085